ایران رمان
درباره وبلاگ


سلام دوستان عزیزم...من اومدم تا توی این وبلاگ براتون کلی رمان ایرانی و خارجی بذارم...امیدوارم که خوشتون بیاد... ______________________ ×کپی برداری با ذکر منبع×

پیوندهای روزانه
نمايش تمام پیوندها

پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان ایران رمان و آدرس iranroman.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 7
بازدید هفته : 47
بازدید ماه : 104
بازدید کل : 2013
تعداد مطالب : 31
تعداد نظرات : 154
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
ℕazanin

آرشيو وبلاگ
شهريور 1392


آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
دو شنبه 11 شهريور 1393برچسب:, :: 16:27 :: نويسنده : ℕazanin

منتظر حضور گرمتون و فعالیت های شما در تالار گفتگو صدای باران هستیم

با تشکر:مدیریت تالار

http://sedayebaran.t15.org/

 
چهار شنبه 8 مرداد 1393برچسب:, :: 5:1 :: نويسنده : ℕazanin

♥☆ღانجمن دوست داشتنیه دیوارღ☆♥



ادامه مطلب ...
 
1 فروردين 1393برچسب:, :: 1:0 :: نويسنده : ℕazanin

به وبلاگ خود ایران رمان  خوش امدید



ادامه مطلب ...
 
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:54 :: نويسنده : ℕazanin

مکزیکی

در آمریکا من یک قیافه ی اقلیت نژادی دارم , چهره ای آشکارا مهاجر که داد می زند : (( من از نژاد اسکاندیناوی نیستم )) در آبادان که بودیم من و مادر خارجی به نظر می رسیدیم.آب و هوای گرمسیری آبادان ساکنانی گندمگون می سازد . مادر به خاطر نژاد ترکی اش دارای رنگ پوستی ست که روی نیکول کیدمن (( سفید بلوری )) و روی دیگران ((شیر برنج )) نام دارد . در آبادان مردم از مادر می پرسیدند که آیا او اروپایی است ؟ و او با افاده جواب می داد : (( خب , عمه ام توی آلمان زندگی می کند . ))
وقتی آمدیم کالیفرنیا دیگر خارجی به نظر نمی رسیدیم . ویتی یر , که پر از مکزیکی بود , می توانست به عنوان شهر اصلی ما پذیرفته شود . تا وقتی که ما دهان مان را باز نکرده بودیم , اهل محل محسوب می شدیم . اما یکی از جمله های بی سر و ته و بدون فعل مادر (Shop so good very ) کافی بود که لو برویم . فوری می پرسیدند کجایی هستیم , پاسخ ما هم فایده ای نداشت . اسم کشورمان را که می گفتیم لبخند معذبی روی صورتشان می آمد به این معنی : (( چه خوب , حالا این جهنم دره ای که گفتی کجا هست ؟ ))
در سال 1976 به خاطر شغل جدید پدر به نیوپورت بیچ رفتیم . شهری ساحلی که همه بلوند هستند و قایق رانی می کنند . آن جا به عنوان یک مشت مهاجر خاورمیانه ای در شهر بلوند های قایق ران بودیم . مردم به ندرت می پرسیدند کجایی هستیم , چون توی نیوپورت بیچ قاعده ی کلی این بود که (( هر کی بلوند نیست مکزیکیه )) در عوض به منم می گفتند (( لطفا به ماریا به مکزیکی بگو هفته ی دیگر لازم نیست خونه ی ما رو تمیز کنه . می خواهیم برویم مسافرت )) .
لابد مردم فکر می کنند اهالی نیوپورت بیچ , شهری که تنها دو ساعت تا مرز مکزیک فاصله داغرد , چند کلمه ای اسپانیایی بلدند . اما در جایی که برنزه شدن موضوع موجهی برای صحبت محسوب می شود (( این مال تعطیلات هفته ی پیش توی ساحل است ؟ )) (( نه , از بازی تنیس دیروزه )) یادگیری زبان خدمتکاران بومی در اولویت نیست .
سال اولی که در نیوپورت بیچ بودیم , مدرسه ی ما یک معاینه ی همگانی پیشگیری از قوز انجام می داد . تمام کلاس ششمی ها را جمع کردند توی سالن ورزش و منتظر شدیم تا پرستارها انحنای ستون فقرات مان را اندازه بگیرند. نوبت من که شد , پرستار نگاهی عمیق به صورتم انداخت و پرسید : (( عجب ! تو اسکیمو نیستی ؟))
جواب دادم : (( نه , من ایرانی ام )).
او جیغ کشید : ((امکان نداره ! برنیس این شبیه اسکیموها نیست؟ ))
تا برنیس از آن سر سالن خودش را برساند , می خواستم معامله ای پیشنهاد کنم : (( چطوره من به ماریا بگویم هفته ی دیگر نیاید چون تو می خواهی بروی مسافرت , در عوض کار را تعطیل کنیم ؟ ))
همان سال از من درخواست شد درباره ی کشورم برای دانش آموزان کلاس هفتم مدرسه صحبت کنم . دختری که این را از من خواسته بود یکی از همسایه ها بود که می خواست چند نمره ی اضافی در درس مطالعات اجتماعی بگیرد . من با یک بغل کتاب های فارسی , عروسک یک قالی باف روستایی , کلی مینیاتور ایرانی , و مقداری دلمه ی برگ مو به لطف مادر , رفتم آنجا . ایستادم جلوی کلاس و گفتم : (( سلام . اسم من فیروزه است و ایرانی هستم . )) قبل از اینکه چیز دیگری بگویم , معلم بلند شد و گفت : (( لورا , تو که گفته بودی او اهل پرو است ! )) اگر زندگی من یک فیلم موزیکال هالیوودی بود , رقص این قسمت با این ترانه شروع می شد :

تو می گی گوجه
من می گم جوجه
تو می گی پرشیا
من می گم پرو
بهتره اصلا ولش کنیم

بنابراین به همراه مینیاتورهای ایرانی ام , عروسک قالی باف روستایی ام , و کتاب هایم , به خانه برگشتم . دست کم مادر لازم نبود آن شب شام درست کند , سی تا دلمه برای همه مان کافی بود .
در زمان اقامت ما در نیو پورت بیچ انقلاب اسلامی رخ داد و بعد تعدادی آمریکایی ها را توی سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفتند . یک شبه ایرانیان مقیم آمریکا , در بهترین حالتی که بشود گفت , خیلی غیر محبوب شدند . خیلی از آمریکایی ها دیگر فکر می کردند هر ایرانی , اگر چه ظاهرش آرام نشان بدهد , هر لحظه ممکن است خشمگین شود و افرادی را به اسارت بگیرد . مردم همیشه از ما می پرسیدند عقیده مان درباره ی گروگان گیری چیست , و ما همیشه می گفتیم (( وحشتناک است )) این پاسخ غالبا با تعجب رو به رو می شد . این قدر از ما درباره ی گروگان ها سوال می کردند که کم کم داشتم به مردم گوشزد می کردم آنها توی پارکینگ ما نیستند . مادر مشکل را این طور حل کرده بود که می گفت اهل روسیه یا ترکیه است . بعضی وقت ها من فقط می گفتم : (( دقت کرده اید این چند ساله تمام قاتلان زنجیره ای آمریکایی بوده اند ؟ ولی من این را بر ضد شما استفاده نمی کنم )) .
من از نیوپورت بیچ به برکلی رفتم , جایی که آن زمان معروف بود به زیر بغل کالیفرنیا . اما برکلی از این زیر بغل های معمولی نبود , زیر بغلی بود که باید موهایش تراشیده می شد و شسته می شد , زیر بغلی پر از آدم های اهل مطالعه که نه فقط اسم ایران را شنیده بودند بلکه چیزهایی هم درباره آن می دانستند. در برکلی مردم از دیدن یک ایرانی یا ذوق زده می شدند و یا وحشت می کردند . گاهی چنین سوال هایی می شد : (( چه نظری داری درباره ی خوک های فاشیست آمریکایی سیا که از دیکتاتوری شاه حمایت می کردند فقط برای اینکه از او به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی در راه عطش بی پایان بیمه قدرت در خاور میانه و سایر نقاط دنیا مثل نیکاراگوئه استفاده کنن ؟ )) گاهی وقت ها هم گفتن اینکه من ایرانی هستم به مکالمه پایان می داد . هیچ وقت نفهمیدم چرا , شاید احتمال می دادند تروریست مونثی باشم که در پوشش دانشجوی تاریخ هنر در برکلی مخفی شده . بیش از همه از سوال هایی خوشم می آمد که فرض می کرد تمام ایرانی ها عضو یک فامیل بزرگ هستن : (( علی اکبری در سین سیناتی را می شناسی ؟ پسر خوبیه . ))
سال هایی که در بروکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم . مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد . در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته . فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه ی ورود به همه جا را روی پیشانی ات چسبانده باشند . فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسوی اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض بر این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده , و هنگامی که مشغول زمزمه ی اشعار بودلر نیست , وقتش را با خلق نقاشی های امپرسیونیستی می گذراند .
به نظر می آید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد . (( عجب کافه ی محشری بود . مزه ی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است ! )) تا جایی که می دانم , فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود , اما مردم خوشحال می شدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه می گویم : (( می دانید که فرانسه یک گذشته ی استعماری زشت دارد )) ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهرم را می بینند و یاد خوشی هایشان می افتند , من را می بینند و یاد گروگان ها می افتند .

 
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:53 :: نويسنده : ℕazanin
قیژ قیژ

در هر خانواده ای یک آدم ماجراجو پیدا می شود . در خانواده ی پدر این افتخار به عمو نعمت الله می رسد . شاهکارش هم این است که همسرش را خودش انتخاب کرده , آن هم سه بار .
ازدواج در فرهنگ ما کاری به عشق و عاشقی ندارد . بیشتر انتخابی مصلحتی ست . اگر آقا و خانم احمدی از آقا و خانم نجاتی خوش شان بیاید , فرزندانشان با هم ازدواج می کنند . از طرف دیگر اگر پدر مادرها از هم خوش شان نیاید ولی بچه هاشان همدیگر را دوست داشته باشند , خب , همین وقت ها است که اشعار غمگین عاشقانه سروده می شود . اگر چه این پیوند های مصلحتی از دید دنیای غرب عجیب به نظر می رسد , موفقیت آنها شاید کم تر از ازدواج هایی نباشد که با برخورد دو نگاه توی کلاپ برنامه ریزی می شود .
بعد از دومین طلاق عمویم , او تصمیم گرفت مدتی مطبش را در اهواز تعطیل کند و برای دیدن ما به ویتی یر بیاید . برای دوستان آمریکایی من , " ملاقات فامیلی " یعنی سه شب اقامت . توی فامیل ما مدت اقامت با واحد فصل شمرده می شد . کسی به خودش زحمت نمی داد نصف کره ی زمین را طی کند تا فقط ماه دسامبر را بماند . پیش ما می ماند و بهار کالیفرنیا , مراسم فارغ التحصیلی بچه ها در تابستان , و جشن هالووین را می دید . مهم نبود که خانه ی ما برای خودمان هم به زحمت جا داشت . شعار پدر همیشه این بود : (( جا به دله )) . شعار دل پذیری به نظر می رسید , ولی ترجمه می شد به صف طولانی جلوی دستشویی و لباس های شستنی بیشتر برای مادر .
پدر و برادر کوچک ترش , نعمت الله , علایق مشترک زیادی داشتند که هیچ کدام قوی تر از عشق به غذا های جدید نبود . بعضی ها سرزمین بیگانه را از طریق موزه ها و مناظر تاریخی می شناسند , اما برای فامیل من آمریکا باید با پرزهای زبان امتحان می شد . هر روز کاظم و نعمت الله , مثل مردان غار نشینی که به شکار بروند , عازم سوپر مارکت محل می شدند و با قوطی ها و بسته بندی هایی از محصولات آمریکایی عجیب بر می گشتند . غذاها را از روی عکس قوطی یا شکل جعبه انتخاب می کردند , و معمولا ثابت می شد بسته بندی آمریکایی ها از آشپزی شان بهتر است . طعم غذاهای ایرانی کاملا متفاوت با غذاهای آماده ی آمریکایی است , و بیشتر خریدها سر از سطل زباله در می آورد .
در ایران تهیه ی غذا نیمی از روز طول می کشید . صبح زود مادر به خدمتکارمان , زهرا , می گفت چه سبزی هایی را پاک کند . سبزی ها یا در باغچه ی خودمان کاشته می شد و یا روز قبل خریده شده بود . غذای ما بستگی داشت به محصولات فصل . تابستان به معنای خورش بادمجان و بامیه , گوجه ی تازه , و خیار قلمی بود . زمستان معادل خورش کرفس یا ریواس , گشنیز , جعفری , شنبلیله , و میوه ی محبوب من لیمو شیرین بود , میوه ای معطر و پوست نازک که در آمریکا یافت نمی شود . چیزی به عنوان غذای آماده , منجمد , یا کنسرو شده وجود نداشت . به جز نان که روزانه می خریدیم , همه چیز از صفر درست می شد . غذا خوردن به معنای چند ساعت انتظار بود تا همه چیز خوب پخته شود . وقتی آماده می شد همه ی خانواده می نشستیم کنار هم و از تجربه ی هوس انگیز یک غذای خوشمزه ی ایرانی لذت می بردیم . رستوران های سطح بالا در آمریکا که خودشان را " درجه یک با غذاهای فوق العاده " می نامند , غذا را به همان شیوه ای طبخ می کنند که ما سابقا انجام می دادیم . در ایران تمام خانواده ها چنین غذایی می خورند .
هر صبح وقتی زهرا پیاز و سبزی سرخ می کرد , رایحه ی مطبوعی توی خانه به مشام می رسید . او و شوهرش علی که باغبان ما بود , توی اتاق مستقلی در خانه ی ما زندگی می کردند . برخلاف آمریکا که فقط افراد خیلی پولدار می توانند خدمتکار دائمی داشته باشند , در ایران هر خانواده ی متوسطی می توانست از کارگر تمام وقت بهره مند شود . علی و زهرا اهل ده کوچکی در شمال ایران بودند و پیش ما بیشتر پول در می آوردند , تا توی ده خودشان . با اینکه مادر برایشان جای دیگری برای کار پیدا کرده بود , وقتی به آمریکا می آمدیم هیچ کس بیش از آنها گریه نمی کرد . بعد از هفته ها امتحان انواع غذاهای حاضری , کنسرو شده , و کورن فلکس ها , پدر و عمو به این نتیجه رسیدند که تنها غذاهای آماده ی آمریکایی که ارزش خریدن داشتند بستنی , کنسرو لوبیا , و کلوچه ای به نام " چیپس آهوی " بود . بقیه یا زیادی شور بودند , یا زیادی شیرین , و یا صرفا بد .
بعد از این تجربه ی ناموفق , رهسپار کشف سرزمین های ناشناخته ی غذاهای فوری آمریکایی شدند . حوالی خانه مان یک بازار محلی بود پر از اغذیه فروشی هایی که سر مصرف روغن با هم رقابت داشتند . از یک طرف بازار شروع می کردیم و هرچه سر راه بود می چشیدیم . تنها جایی که چشم پوشی می کردیم هات داگ فروشی Der Wienerschnitzel بود , نه اسم قابل تلفظی داشت و نه از سگ خوشمان می آمد , داغ یا غیر داغ .
 
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:53 :: نويسنده : ℕazanin

بعد از هفته ها بررسی به این جمع بندی رسیدیم که مرغ کنتاکی بهترین چیزی ست که در آمریکا خورده ایم . مقام دوم رسید به بستنی های بسکین رابینز . کسی که بیش از همه از هجوم ما به غذاهای فوری خوشحال شد مادر بود , که دور از مواد اولیه ی ایرانی و زهرا , علاقه ای به آشپزی در آمریکا نداشت . مرغ کنتاکی منجی مادر شد .
چند بار در هفته پدر در مسیر برگشت از محل کار دو بسته ی بزرگ مرغ کنتاکی می خرید . ما سر خرده های ترد ته آن دعوا می کردیم و به کمک کوکا همه را می شستیم و فرو می دادیم . باقی شب ها پیتزا می خوردیم . در حیرت بودیم از پنیر کش دار و از اشتهای سیری ناپذیرمان برای این غذای سحرآمیز .
دو ماه بعد از ورود عمو , او متوجه شد به دلایلی هیچ کدام از لباس های توی چمدان اندازه اش نمی شود . هفته های قبل البسه ی آمریکایی جدیدش شامل تی شرت و گرمکن را پوشیده بود , که همراه با اشتهایش جا باز کرده بودند . عمو آن صبح در یک نمایش مد تمام لباس های قدیمی اش را امتحان کرد . با شلواری که تا نیمه به پایش آویزان بود به اطراف جست می زد و می گفت این همان شلواری ست که دو ماه پیش توی هواپیما پوشیده بود . عاجز از بستن دکمه های پیراهن , شکمش را می کشید تو و سعی می کرد نفسش را بیرون ندهد . پدر سعی می کرد در بستن دکمه ها و قلاب های نافرمان کمک کند . فایده نداشت . عمو به آمریکا آمده بود تا طلاقش را فراموش کند . تا حدی موفق هم شده بود . حالا نگران اضافه وزنش بود .
عمو از همان روز تصمیم گرفت وزنش را کم کند . با همراهی من به عنوان مترجم برای خرید قرص رژیم و ترازو راهی داروخانه شدیم و امیدوار به خانه برگشتیم . چند قرص قورت داد , سر جای همیشگی اش روی کاناپه لم داد , و زل زد به تلویزیون . صبح روز بعد دوباره خودش را وزن کرد , قرص های رژیم را ریخت دور , و من را دوباره به داروخانه کشاند . این دفعه با یک پودر برگشتیم که باید با شیر مخلوط و به جای غذا صرف می شد . چون مخلوط کن نداشتیم , او ساعت ها با حوصله توی آشپزخانه پودر را با چنگال هم می زد تا کپه ها یکدست و غذا قدری قابل تحمل شود .
چند روزی از رژیم پودری گذشت و عمو واقعا مقداری وزن کم کرد . اوضاع خوب پیش می رفت تا اینکه به فکرش رسید اضافه کردن دو قاشق بستنی مزه ی پودر را بهتر می کند .
بعد از اینکه پایان دوره ی رژیم را با یک شام مفصل جشن گرفتیم , عمو کشف کرد که تلاش هایش برای کاهش وزن چند کیلو برایش به یادگار گذاشته . با عزمی دوباره , رفت سراغ نقشه ی شماره ی دو . ساعت های طولانی تماشای تلویزیون حالا هدف مهم تری داشت . من باید شماره ی تلفن محصولاتی را که سریع و بدون درد چربی اضافی را آب می کردند یادداشت می کردم . ده دقیقه تماشای سریال " عشق , مدل آمریکایی " کافی بود که به هدف برسیم . شماره ی روی صفحه ی تلویزیون را گرفتم و دارو را سفارش دادم . در مدت انتظار برای در یافت سفارش , عمو در ماموریتی بی امان به سر می برد . مثل سربازی که برای آخرین بار پیش از اعزام به نبرد عشق بازی کند ,نعمت الله چند روز بعد را صرف آخرین کام گیری از غذاهای آمریکایی مورد علاقه اش کرد . برخی را دوبار . روزهای آخر رفت سراغ غذاهایی که رنگ شان را مدت ها پیش فراموش کرده بودیم : توینکی (1) , تاکو (2) , بیف جرکی (3) , گاکامولی (5) , و شربت افرا .
بسته بلاخره رسید . داروی معجزه آسا یک شکم بند طبی بود . با پرداخت 19.99 دلار عمو نعمت الله یک نوع لباس غواصی خریده بود که فقط جلوی شکم را می پوشاند , گمانم صاحب اصلی اش توسط چند کوسه مورد حمله قرار گرفته بود . این اختراع متحیر العقول , وقتی روزهای پیاپی پوشیده می شد , قرار بود مصرف کننده را آماده کند که کمتر بخورد و در ضمن عضلات معده را سفت کند . جا کردن شکم بیرون زده ی عمو توی شکم بند وظیفه ی پدر بود . هر روز صبح قبل از رفتن به سر کار _ در حالی که مواظب بود موهای فراوان بدن عمو لای زیپ گیر نکند _ برادرش را فشار می داد توی لفاف سوسیس . اگر از قلنبه های بیرون زده از بالا و پایین شکم بند چشم پوشی می کردید عمو لاغرتر به نظر می رسید . هرچند برایش سخت بود که به ژست شق و رق جدید , که نمی گذاشت همراه ما روی کاناپه ولو شود , عادت کند . سلانه سلانه توی خانه قدم می زد و از دورنمای جدیدش کیف می کرد ,و وانمود می کرد فشرده شدن امعاء و احشاء کار لذت بخشی است . اما مثل هر کار درد آور دیگری که آدم ها به خودشان تحمیل می کنند , شکم بند به تدریج جاذبه اش را از دست داد . حالا یا به خاطر دل درد های شدیدش بعد از غذا , یا ممانعت از قوز کردن , یا جا انداختن روی پوستش , هر چه بود شکم بند به تاریخ پیوست .
میان بر بعدی عمو نعمت الله به سوی باریک اندامی لباس ورزشی خاصی بود که توی برنامه ی " تازه داماد ها " تبلیغ می شد . و وعده می داد چربی های مزاحم را با عرق کردن از بین ببرد . لباس از ماده ی نقره ای رنگ زخیمی ساخته شده بود , چیزی بین ورقه ی آلومینیومی و پلاستیک , گمانم از بقایای یک ماموریت فضایی شکست خورده بود و توی حراجی دست دوم از ناسا خریده شده بود . توی راهنما نوشته بود لباس باید به مدت بیست دقیقه قبل از هر وعده غذا پوشیده شود , و همزمان شخص باید نوعی تمرین ورزشی انجام دهد . عمو تصمیم گرفت کاهش وزن را با پوشیدن لباس در تمام روز جلو بیندازد . برای او کار ساده ای بود که با همان وضع بارها خیابان را دور بزند و همسایه ها را به گمان بیندازد که در جستجوی سفینه ی مادری اش است . با لباسی مناسب گردش توی سیاره ی زهره , سلانه سلانه می رفت سوپر مارکت , ابزار فروشی , و هر جای دیگری که می خواست . او که انگلیسی بلد نبود ظاهرا مفهوم بین المللی نگاه های خیره را هم فراموش کرده بود . بچه های مدرسه درباره ی مرد عجیبی که با ما زندگی می کرد از من می پرسیدند . از نظر شگفتی آفرینی من و خانواده ام آن موقع از جدول برترین ها خارج شده بودیم .
سرخوشی ناشی از اندکی کاهش وزن بعد از مدتی فروکش کرد , و گمانم بوی آزار دهنده ی عرق مانده ای که از لباس بلند می شد باعث تسریع آن شد . تا جایی که می دانستیم لباس قابل شستشو نبود . عمو با تمام دلبستگی که به محفظه ی تعریقش پیدا کرده بود , باید می پذیرفت که لحظه ی وداع با آن فرا رسیده .
چند ساعت دیگر تماشای تلویزیون و یک " بادی شیپر " سفارش دادیم . این وسیله ی آخری تشکیل شده بود از یک طناب نایلونی متصل به چند قرقره . با اتصال بادی شیپر به دستگیره ی یک در و دراز کشیدن در ناراحت ترین وضع ممکن , استفاده کننده می توانست با یک دست یا یک پا , دو دست و دو پا , یک دست و یک پا , یا هر ترکیب دیگری ورزش کند .
عمو که لابد یکی از رویاهایش برای عملیات آکروباسی به حقیقت پیوسته بود , حسابی شیفته ی بادی شیپر شد . روزهایش را آویزان به دستگیره های مختلف , صرف بلند کردن های تمام نشدنی می کرد و در استحاله به یک قیچی انسانی ساعت ها هوا را می شکافت . ما بر اثر چند تجربه ی تلخ یاد گرفتیم که هیچ در بسته ای را باز نکنیم مگر اینکه اول به صدای قیژ قیژ پشت در گوش بدهیم . برایمان معما باقی ماند که چطور وسیله ی کاهش وزن آخری این قدر موفق از آب درآمد . حدس زدیم پشتکار او با برگشت قریب الوقوعش به ایران و علاقه به یافتن یک همسر جدید ارتباط داشت . طاووس های نر برای جلب توجه ماده پرهایشان را به نمایش می گذارند , اما مردی که شکم چاقش را نشان بدهد به نتیجه ی متفاوتی می رسد .
یک ماه بعد بادی شیپر , جادویش را انجام داده و عمو نعمت الله آماده ی برگشت به ایران بود . ما به او که چمدان هایش را می بست نگاه می کردیم , و همه آرزو می کردیم کاش بهتر می ماند . عمو جایش را توی دل ما باز کرده بود و خانه بدون او خالی به نظر می رسید .


1. کیک اسفنجی خامه ای .
2. دست پیچ مکزیکی با گوشت و پنیر و مخلفات دیگر .
3. نوعی غذای گوشتی خشک شده .
4. نوعی سس .

 
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:53 :: نويسنده : ℕazanin

به کمک دوستانم

من خوش شانس بودم که سال ها قبل از تحولات سیاسی ایران به آمریکا آمدم . آمریکایی هایی که می دیدیم مهربان و کنجکاو بودند , ابایی از پرسیدن سوال نداشتند و مایل به شنیدن پاسخ بودند . وقتی انگلیسی را به حد کافی یاد گرفتم , همیشه توسط بچه ها و بزرگتر ها پرس و جو می شدم .
در مورد ایران , ذهن آمریکایی ها لوحی سفید بود . از سوال ها معلوم بود که بیشتر آنها در سال 1972 هیچی از ایران نشنیده بودند . ما تمام تلاشمان را برای آموزش شان به کار می گرفتیم : (( آسیا را که می شناسی ؟ خب , از شوروی می روی طرف جنوب و ما آنجاییم )) یا خودمانی تر اشاره می کردیم به جنوب دریای خزر , (( جایی که خاویار معروف از آنجا می آید )) بیشتر اهالی ویتی یر خاویار معروف را نمی شناختند و وقتی توضیح می دادیم, چهره شان در هم می رفت : (( تخم ماهی ؟ اه اه . )) به همسایگی با عراق و افغانستان اشاره می کردیم , اما آن هم فایده نداشت . وقتی سر نخ های جغرافیایی ته می کشید می گفتیم : (( از هند , ژاپن , یا چین چیزی شنیده اید ؟ ما توی همان قاره هستیم . ))
می دانستم که کشور ما سرزمین کوچکی ست و آمریکا وسیع است . اما حتی به عنوان یک بچه ی هفت ساله برایم عجیب بود که آمریکایی ها هیچ وقت روی نقشه به ما توجه نکرده بودند . لابد مثل این است که در حال راندن یک فولکس باشی و متوجه شوی راننده ی هجده چرخ تو را نمی بیند .
در ایران جغرافی برای تمام دوره های تحصیلی اجباری ست . دولت کتاب های درسی را منتشر می کند , و تمام دانش آموزان یک مقطع تحصیلی درسهای یکسانی را می خوانند . در جغرافی سال اول , من باید شکل ایران و جای پایتخت آن تهران , را یاد می گرفتم. باید حفظ می کردم که با ترکیه , افغانستان , پاکستان , عراق و اتحاد جماهیر شوروی همسایه هستیم . و اینکه در قاره ی آسیا زندگی می کنیم .
هیچ کدام از بچه ها در ویتی یر , شهری با یک ساعت فاصله از لوس آنجلس , از من درباره ی جغرافی نمی پرسیدند . آنها می خواستند چیزهای مهم تری را بدانند , مثلا شترها . قبلا چندتا شتر توی خانه داشتیم ؟ چطور به آنها غذا می دادیم ؟ سواری با آنها خیلی تکان دارد ؟ من همیشه با اعتراف به اینکه در تمام عمرم یک شتر هم ندیده ام مایوسشان می کردم . و در مورد سواری , شورلتی که در ایران داشتیم کاملا نرم می رفت . آنها طوری نگاه می کردند که انگار گفته باشم توی لباس مبدل میکی ماوس یک آدم واقعی هست .
همچنین درباره ی برق , خیمه ها و بیابان ساهارا از ما سوال می شد . دوباره مایوسانه جواب می دادیم که ما برق داشتیم , خیمه نداشتیم , ساهارا هم در قاره ای دیگر است . پدر , مصمم به زدودن عقب ماندگی از چهره ی زادگاهمان , وظیفه ی خود می دانست که در هر فرصتی ذهن آمریکایی ها را روشن کند . هر آمریکایی بی خبری که از پدر چیزی می پرسید , به عنوان جایزه یک سخنرانی درباره ی تاریخ موفق صنعت نفت ایران هم دریافت می کرد . در حالی که پدر پرحرفی می کرد , من به صورت آن آمریکایی های مهربان نگاه می کردم که بی شک توی ذهن شان یادداشت می گذاشتند دیگر هرگز با خارجی ها صحبت نکنند .
من و خانواده ام نمی دانستیم چرا آمریکایی ها چنین تصور اشتباهی از ایران دارند . یک روز یکی از همسایه ها سرنخی به دست مان داد , گفت ایران را می شناسد چون فیلم لورنس عربستان را دیده است . ما گفتیم لورنس کیه , اسمش را هم نشنیده ایم . بعد پدر برایش توضیح داد که ایرانی ها نژاد هند و اروپایی هستند , ما عرب نیستیم . و ادامه داد : (( البته دو چیز مشترک با عربستان سعودی داریم . اسلام و نفت . )) و گفت : (( حالا سرتان را درباره ی مذهب به درد نمی آورم , بگذارید از صنعت نفت برایتان بگویم . ))
یکی دیگر از همسایه ها , پیرزن مهربانی که به من یاد داد چطور از گیاهان خانگی نگهداری کنم , پرسید چند تا گربه توی خانه داشتید ؟ پدر , با توانایی خارق العاده اش در خراب کردن دوستی ها , گفت : (( ما توی خانه حیوان نگه نمی داریم . آنها کثیف هستند . )) پیرزن همسایه گفت : (( اما گربه های شما خیلی خوشگل هستند ! )) اصلا نمی دانستیم او درباره ی چه چیزی صحبت می کند . با مشاهده ی چهره ی متحیرمان , او عکسی از یک گربه ی مو بلند و زیبا به ما نشان داد و گفت : (( این یک گربه ی پرشین است )) این برای ما تازگی داشت , تنها گربه هایی که در کشورمان دیده بودیم گربه های ولگرد و گری بودند که آشغال های جلوی خانه ی مردم را می خوردند . از آن به بعد وقتی می گفتم ایرانی هستم , اضافه می کردم : (( کشور گربه های پرشین )) که تاثیر خوبی روی مردم می گذاشت .
سعی می کردم نماینده ی شایسته ای برای زادگاهم باشم , اما مثل یک ستاره ی هالیوودی که با سماجت توسط نشریات جنجالی تعقیب شود , گاهی از سوال ها خسته می شدم . البته هیچ وقت به صورت کسی مشت نزدم . از کلمات استفاده می کردم . یکی از پسر های مدرسه عادت داشت سوال های احمقانه ی خاصی از من بپرسد . یک روز دوباره سراغ شتر ها را گرفت . این بار , شاید نشانه ای بر تمایل درونی ام به قصه گویی , به او گفتم که آره ما شتر داشتیم , یک دانه یک کوهانه و یک دانه دو کوهانه . یک کوهانه مال پدر و مادرم بود و دو کوهانه را به عنوان استیشن خانوادگی همه با هم سوار می شدیم . چشم هایش گشاد شد : (( کجا آنها را نگه می داشتید ؟ ))
گفتم : (( معلومه توی گاراژ ))
او که چیزی را که می خواست شنیده بود , دوید تا اطلاعاتش را به گوش بچه های توی زمین برساند . وقتی فهمید سرش را کلاه گذاشته ام خیلی عصبانی شد , امام هیچ وقت سوال دیگری از من نپرسید .
غالبا بچه ها برای بامزگی دم می گرفتند : " I ran to I - ran "همیشه برایشان توضیح می دادم که تلفظ صحیح , " ایران " است نه " آی رن " به آنها می گفتم که " I ran " یک جمله است مثل : " I ran away from my geography lesson "
پسر های بزرگتر از من می خواستند (( چند حرف بد در زبان خودمان )) یادشان بدهم . اوایل مودبانه امتناع می کردم , که فقط اصرار آنها را بیشتر می کردند . مشکل این جور حل شد که چند عبارت از قبیل (( من خرم )) را یادشان دادم . تاکید کردم که این جمله این قدر زشت است که باید قول بدهند هیچ وقت آنرا جایی نگویند . نتیجه اینکه تمام زنگ تفریح می دویدند و داد می زدند : (( من خرم , من خرم )) هیچ وقت معنی واقعی اش را به آنها نگفتم . فکر کنم بلاخره یک روزی , یک کسی بهشان گفته باشد .
اما تقریبا همه ی سوال ها همراه با مهربانی بود و اغلب با چند پیشنهاد درباره ی دیدنی های کالیفرنیا دنبال می شد . توی مدرسه همان بچه هایی که سراغ شتر ها را می گرفتند از خوراکی هایشان به من تعارف می کردند . (( شرط می بندم تا حالا اریو نخورده ای ! یکی بخور. )) یا (( مادرم کلوچه ی بادام زمینی پخته بود و یکی هم برای تو فرستاد .)) بچه ها مرا به خانه هاشان دعوت می کردند تا نشانم دهند اتاق شان چه شکلی است . در جشن هالووین , خانواده ای یک لباس مبدل هم برای من آورده بودند , می دانستند تنها بچه ی آن جشن هستم که از آن لباس ها ندارم . اگر کسی می توانست مهربانی این کلاس دومی ها را به شکل یک قرص فشرده کند , آن قرص ها بی شک بسیاری از خبرنگاران جنگی را بیکار می کرد .
بعد از دو سال زندگی در ویتی یر ماموریت پدر تمام شد و باید به ایران بر می گشتیم . ماه آخر توی مهمانی های متعددی در خانه ی دوستانم شرکت کردند که همه به افتخار من برپا شده بود . این باران محبت البته برگشت مان را هیچ راحت تر نمی کرد .همه می پرسیدند کی به آمریکا بر می گردیم . جوابی نداشتیم , ولی از همه شان دعوت کردیم به دیدن ما به ایران بیایند . می دانستم کسی این دعوت را نمی پذیرد , ایران خارج از صفحه ی رادار مردم آنجا بود . به نظر دوستانم دیدن مادربزرگشان در ایالت ارگان یک مسافرت طولانی می آمد , دیدن ما در ایران مثل سفر به کره ی ماه بود . کاری بود محال . آن موقع نمی دانستم که دو سال بعد به آمریکا بر می گردم .
چند هفته ی آخر , مادر در فاصله ی رفت و آمد های بی امان به فروشگاه سیرز _ برای خرید سوغاتی _ به سراغ دوستان آمریکایی می رفت و هدایایی به آنها می داد . قبل از آن تعجب می کردم این همه صنایع دستی ایران را برای چه با خودش آورده , حالا می دانستم . از معلم هایم تا مراقب گذرگاه و رهبر پیشاهنگی و همسایه ها , همه , چیزی دریافت کردند . برایشان توضیح می داد :

" Des eez from my country-ree . Es-pay-shay-ly for you . "

این صنایع دستی که لابد سال های بعد در حراجی های دست دوم سر و کله شان پیدا می شد , در میان اشک و قول نامه نگاری دریافت می شد .
مادر از برگشت به ایران آشکارا غمگین بود . همیشه فکر می کردم بازگشت پیش خویشانش و به سرزمینی که زبانش را بلد بود و نیاز به ترجمه من نداشت باعث آرامش او می شود . بعدها متوجه شدم اگر چه مادر نمی توانست هیچ یک از حرف های مراقب گذرگاه , خانم پاپکین , را بفهمد , ولی می فهمید که این زن مواظب من است و لبخند های او را درک می کرد . مادر هیچ وقت در جلسات پیشاهنگی شرکت نکرد , ولی می دانست که رهبر گروه , مادر کری , در خانه شان را هر هفته به روی ما باز گذاشته و در انواع فعالیت ها ما را راهنمایی می کند . هیچ کس برای این کار پولی به او نمی داد . و مادر می دانست وقتی نوبت من بود که برای کلاس خوراکی بیاورم , یکی از مادر ها پا پیش می گذاشت و مقداری کیک اسفنجی می پخت . میشل , خواهر بزرگتر بهترین دوستم کانی , سعی می کرد به من دوچرخه سواری یاد بدهد . و مادر هیتر _ اگرچه زن تنهایی بود با دو دختر _ شب هایی که از من پذیرایی کرده بود بیش از آن بود که بتوانم به یاد بیاورم . اگر چه تمام این محبت ها نصیب من می شد , مادر نیز , که با سکوت ازدور نگاه می کرد , گرمای این بلند نظری و مهربانی را حس می کرد . ترک آنجا کار سختی بود .
امروز وقتی من و خانواده ام دور هم می نشینیم , اغلب درباره ی نخستین سال اقامت مان در آمریکا صحبت می کنیم . اگرچه سی سال گذشته , خاطرات ما کمرنگ نشده . حالا مهربانی ها را بیش از هر وقتی به یاد می آوریم , چون می دانیم خویشان ما که سال های بعد به این کشور مهاجرت کردند با همان آمریکا مواجه نشدند . آنها آمریکایی هایی را می دیدند که روی برچسب جلوی ماشین شان نوشته بود : (( ایرانی ها , به کشورتان برگردید . )) یا (( ما با ایرانی ها کابوی بازی خواهیم کرد . )) این آمریکایی ها فکر می کردند همه چیز را درباره ی ایران و مردم آن می دانند , و هیچ سوالی نداشتند , تنها عقایدی از پیش ساخته داشتند . خویشان من فکر نمی کردند که آمریکایی ها بسیار مهربان هستند .

 
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:52 :: نويسنده : ℕazanin
بولینگ

پدر در اهواز و با تنگ دستی بزرگ شده بود . در بچگی پدر و مادرش را به خاطر بیماری هایی که امروز به سادگی معالجه می شوند از دست داده بود . او و خواهران و برادرانش با سخت کوشی زندگی را گذرانده بودند , و حالا که با داشتن تعداد زیادی فرزند و نوه در دهه ی هفتاد سالگی هستند , هنوز نقش مهمی در زندگی همدیگر دارند . آنها در غم و شادی با هم شریکند . اگر کسی از پدر درباره ی لحظه ی غرور آفرین زندگی اش بپرسد , او احتمالا از روزی نام می برد که خواهرزاده اش محمد توانست در آمریکا خانه بخرد , و یا روزی که نوه ی خواهرش ماهان از دانشکده ی حقوق فارغ التحصیل شد . برای پدر شنیدن اینکه خواهر بزرگتر عزیزش , صدیقه , از دستش ناراحت است به همان اندازه سخت است که به مرد بزرگی بگویند سر کلاس لنگه پا بایستد . ارتباط ناگسستنی میان پدر با خواهر ها و برادر هایش گواهی ست بر اینکه پدر و مادر آنها گرچه زندگی کوتاهی داشتند , اما در تربیت بچه هایشان موفق بودند.
زندگی پر دغدغه ی پدر همچنین در او ولع شدیدی برای پولدار شدن ایجاد کرده بود . تاریخ پر از مردانی است که بر تنگدستی خود چیره شدند و ثروت انبوهی در صنعت فولاد یا مزارع پرورش دام گرد آوردند . بسیاری دیگر از راه تحصیل به موقعیت بالایی می رسند و پزشک یا وکیل موفقی می شوند . پدر مرد تحصیل کرده ای بود , اما می دانست به عنوان یک مهندس حقوق بگیر , شانسی برای ثروتمند شدن ندارد . او که نمی خواست از آرزوهای شامپاین و خاویارش دست بکشد , برای پولدار شدن در آرزوی راهی بود که نه به کار زیاد احتیاج داشت و نه به تحصیلات بیشتر . آرزویش این بود که روزی زنگ در به صدا در بیاید و او در را باز کند . مردی با کت و شلوار رسمی سرمه ای رنگ پشت در باشد و بپرسد : (( کاظم شما هستید؟ ))
پدر جواب بدهد : (( بله ))
و بعد آن مرد به پدر اطلاع دهد که از طریق برخی حوادث استثنایی , او صاحب انبوهی از پول شده . با چنین ذهنیتی بود که پدر تصمیم گرفت در مسابقه ی (( بولینگ برای دلار )) شرکت کند .
قبلا در تلاش برای آموختن فرهنگ آمریکایی , پدر توی یک باشگاه محلی بولینگ عضو شده بود . عصر های چهارشنبه به باشگاه می رفت , و با داستان های مسحور کننده ای درباره ی بازی برمی گشت . در این میان کم کم باورش شد که بولینگ باز چیره دستی است . بعید نمی دانم این مساله مربوط باشد به عادت آمریکایی ها به تشویق آدم های تازه کار . یک وقتی , کسی باید داد زده باشد : (( عالی بود , کاظ ! )) که معنایش از نظر پدر این بود : (( تو باید بروی تلویزیون و پول زیادی برنده شوی . ))
بولینگ برای دلار مسابقه ای تلویزیونی بود که دنیای جذاب بولینگ را با هیجان لاس و گاس همراه می کرد . شرکت کننده برای گرفتن جایزه باید دو ضربه ی پشت سر هم را می برد . هر بار شرکت کننده ای نمی برد , به مبلغ جایزه افزوده می شد , و هیجان یک درجه بالاتر می رفت . ما همیشه این برنامه را می دیدیم , همراه تفسیر های پدر که شباهتی به عبارات سایر گویندگان ورزشی نداشت . تفسیر های پدر از (( این که کاری نداشت ! )) تا (( اگر من جای او بودم مثل آب خوردن می بردم ! )) متنوع بود . از روی کاناپه ما بولینگ آسان به نظر می آمد . نمی فهمیدیم چرا این همه شرکت کننده هیچ کدام جایزه ی اصلی را نمی برند . در پایان هر برنامه از بینندگان دعوت می شد با استدیو تماس بگیرند و توی مسابقه شرکت کنند . پدر تمام جسارتش را جمع کرد و تماس گرفت , و برای یک دوره آزمایشی دعوت شد .
مثل عروسی که برای مراسم عقد آماده می شود , پدر لباس هایش را به دقت انتخاب کرد , موهایش را اصلاح کرد , و رو به روی آینه ی دستشویی جمله ی (( سلام , من کاظم هستم )) را بارها تمرین کرد . مادر , که حالا یک پا کارشناس بولینگ شده بود , توصیه های لازم را گوشزد کرد : (( کاری کن که برنده بشی . ))
پدر مسافت یک ساعت و نیمه ی رفت و برگشت تا استودیو را برای اولین دور آزمایشی طی کرد و با احساسی پیروزمندانه برگشت . هیچ ضربه ای را درست نزده بود , اما به او گفته بودند یک نوبت آزمایشی دیگر هم شرکت کند . اگر بار دوم خوب پیش می رفت او توی تلویزیون ظاهر می شد .
یک سفر یک ساعت و نیمه ی دیگر برای آزمایش دوم , و او برای شرکت توی یک برنامه انتخاب شد . پدر امیدوار بود شرکت کنندگان قبل از او نبرند تا جایزه پر پر و پیمان باشد . دلش را صابون زده بود برای یک پول کلان .
بلاخره روز موعود فرا رسید و پدر , آماده ی پولدار شدن , شورلت ایمپالا را پر بنزین کرد و برای آخرین بار به استدیو رفت . ما با دلهره توی خانه منتظر ماندیم .
آن شب پدر غمگین تر از هر زمان دیگر به خانه برگشت . در دو نوبت بازی اش در مجموع هفت دلار برده بود . هیچ وقت تا آن موقع این قدر بد بازی نکرده بود . بازی ضعیفش را به گردن همه چیز انداخت , از نورپردازی استودیو گرفته تا رانندگی طولانی . برای ما اهمیتی نداشت که او نبرده ; فقط به یاد نداشتیم هیچ کس آنقدر کم توی بولینگ برای دلار برده باشد . پدر چندین برابر این , پول بنزین برای رفت و برگشت به استودیو داده بود .
چند هفته ی بعد برنامه پخش شد و ما در سکوت تماشا کردیم . پدر توی تلویزیون خیلی مضطرب به نظر می رسید , به خصوص بعد از زدن نخستین توپ . بعد از توپ دوم پاک دست و پایش را گم کرده بود .
بعد از این جهش نا موفق به سوی ثروت , دیگر بولینگ برای دلار نگاه نکردیم . دیگر از آن خوش مان نمی آمد . ما کی بودیم که بخواهیم از آن ها ایراد بگیریم , وقتی همه شان بیش از هفت دلار می بردند ؟
کمی بعد پدر به کلی از بولینگ دست کشید و معتقد شد ورزش احمقانه ای است , اگر اصلا بشود اسمش را ورزش گذاشت . مهم تر از آن , برنامه ی بولینگ چهارشنبه عصرها باعث شده بود از سریال کمدی سانی و شر عقب بماند . حالا می توانست کنار ما روی کاناپه لم بدهد و جبران کند .
 
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:52 :: نويسنده : ℕazanin
میکی , نجاتم بده

سال 1972 که برای اولین بار به آمریکا آمده بودیم , می دانستیم فقط دو سال آنجا هستیم . یعنی تقریبا 104 تعطیل آخر هفته برای دیدن تمام چیزهای دیدنی کالیفرنیا وقت داشتیم . از ناتز بری فارم تا مارین ورلد , از جشنواره ی خرما تا جشنواره ی سیر , همه را سیاحت کردیم . در طول مسیر بستنی سیر , کیک خرما , دسر گیلاس و خوراکی های دیگر را می چشیدیم که اسمشان را به یاد نداریم , گرچه دل درد بعدش را هنوز فراموش نکرده ایم .
برای ما تازه واردها نه فقط جاذبه های مهم بلکه چیزهای جزئی هم دیدنی بود _ فروشندگان خوش برخورد , توالت های تمیز , و علائم راهنمایی واضح . وقتی از تماشای جاکلیدی های توی فروشگاه هدایا لذت می بردیم , معلوم بود از هر چیز دیگری هم خوشمان می آمد .
در این میان , یکی از جاذبه ها فراتر از بقیه بود , یکی که تی شرت هایش را با افتخار می پوشیدیم , یکی که در ما حس عمیقی از ستایش ایجاد می کرد : دیزنی لند . پدر عقیده داشت والت دیزنی یک نابغه ی بزرگ بود , مردی که وسعت دید او به همه امکان می داد تا در هر سنی حس شگفت دوران کودکی را تجربه کنند . اگر از پدر بپرسید بزرگترین اختراع انسان در قرن بیستم چیست , نمی گوید کامپیوتر , هواپیمای کنکورد , یا جراحی مفصل زانو . به نظر او , ((دزدان دریای کارائیب )) نقطه ی اوج خلاقیت بشر است . برای او فرقی نمی کند چند بار به آنجا رفته باشد , همیشه به اندازه ی کسی که اولین دیدار از دیزنی لند را تجربه می کند تحت تاثیر قرار می گیرد : (( اون پای دزد دریایی را که بالای پل آویزان بود دیدین ؟ باورتون می شه واقعی نیست ؟ نبرد کشتی ها را بگو , وای , شما هم مثل من می خواستین جا خالی بدین و قایم بشین ؟ واقعا کی می تونه همچین چیزی درست کنه ؟ بی شک این ها کار یک نابغه است )) تردید دارم که حتی مادر والت دیزنی هم به اندازه ی پدر من به پسرش افتخار می کرد .
از دید پدر , لذت هر تفریحی با همراهی دیگران چند برابر می شد . یک شام شلوغ توی منزل خواهرش که نصف مهمان ها بدون صندلی مانده باشند , به شام چهار نفره با جای کافی ترجیح داشت . طبع قبیله ای او لابد نتیجه ی بزرگ شدن با هشت خواهر و برادر بود . ریشه اش هر چه بود , پدر باور داشت وقتی دیزنی لند برای ما لذت بخش است , فکرش را بکن با بیست نفر همراه چقدر بیشتر خوش می گذرد . به این ترتیب یکی از تعطیلات آخر هفته , خود را دم در ورودی اصلی دیزنی لند دیدیم , همراه با شش همکار ایرانی پدر و خانواده هاشان .
من تا آن موقع پانزده بار رفته بودم دیزنی لند و کم کم داشت حالم از آنجا به هم می خورد . تمام سوراخ سنبه ها و صف همه ی نمایش هایش را می شناختم . با این حال , در آن صبح شنبه , با گروه بزرگی از همراهان ایستاده بودم جلوی بازی (( سواری وحشی آقای تد )) و پدر , سفیر خود انتصابی امپراتوری عجایب , نکته های دست اول و شگفت انگیزش را خاطر نشان می کرد : (( می بینید مردم چطور توی این صف های طولانی آرام منتظر می شوند ؟ اگر هر کشور دیگری بود حتما دعوا می شد .اما اینجا نه , اینجا آمریکاست . ))
در دیزنی لند مثل یک گله ی بوفالو این ور و آن ور می رفتیم و تنها جلوی بازی هایی توقف می کردیم که پدر قابل اعتنا می دانست . یک جا رسیدیم جلوی تلفن هایی که با آنها می شد با میکی ماوس صحبت کرد . در حالی که یکی از جک و جانور های دیزنی لند توسط پدر به همراهان معرفی می شد تصمیم گرفتم این تلفن ها را آزمایش کنم , چون قبلا امتحان شان نکرده بودم . گوشی را برداشتم و فهمیدم صحبتی با میکی ماوس در کار نیست , فقط یک صدای ضبط شده است . با دلخوری گوشی را گذاشتم و به اطراف نگاه کردم تا باقی گله را پیدا کنم . رفته بودند .
یکی از بزرگترین نگرانی های پدر در آمریکا بچه دزدی بود . شهر محل اقامت ما , آبادان جای امنی بود . تمام همسایه ها را می شناختیم , هر کس مراقب بچه های دیگران هم بود و هیچ جنایتی به جز دله دزدی اتفاق نمی افتاد . هر وقت اقوام برای دیدن ما به آمریکا می آمودند , چند بار که اخبار عصر را می دیدند دیگر از خانه تکان نمی خوردند . می گفتند : (( اینجا خیلی خطرناک است , چرا این قدر تیر اندازی می شود ؟ )) در ایران مردم اسلحه ندارند , و از این نوع جنایاتی که در آمریکا منجر به قتل می شود رخ نمی دهد . پدر همیشه درباره ی خطر غریبه ها و اینکه چطور موقع خطر نزد پلیس بروم برایم سخنرانی می کرد .
توی دیزنی لند پلیس نبود . شبیه ترین کسی که پیدا کردم مرد جوانی بود که لباس سر هم آبی روشن پوشیده و کلاهی شبیه یک قایق کاغذی بر عکس روی سرش بود .
به او گفتم : (( من گم شده ام )) با صدایی مهربان گفت : (( بسیار خوب , می توانی به من بگویی پدر و مادرت چه شکلی هستند ؟ )) به او گفتم . بعد پرسید : (( حالا می توانی به من بگویی آنها چه لباسی پوشیده اند ؟ )) هیچ آدم هفت ساله ای , شاید به استثنای یک جورجیو ارمنی کوچک , نمی تواند بگوید که پدر و مادرش در یک روز خاص چه لباسی پوشیده اند .
بعد از عدم موفقیت در تشریح لباس , کارمند جوان مرا تا ساختمان کوچکی نزدیک ورودی اصلی همراهی کرد . آنجا محل گم شده ها بود و تعجبی نداشت که دفعات قبل متوجه آن نشده بودم . به محض ورود به آنجا زدم زیر گریه . چند زن دورم را گرفتند و اسمم را پرسیدند , و در بین هق هق مجبور شدم چند بار آن را تکرار کنم , یکی از آنها پرسید : (( این دیگر چه اسمی است ؟ )) و من محکوم بودم برای باقی عمرم , بارها و بارها به این پرسش جواب بدهم .
فین فین کنان گفتم : (( من ایرانی هستم ))
او گفت : (( چه خوب )) از قیافه اش پیدا بود که هیچ تصوری ندارد که ایران کجاست . یکی دیگر از زبان انگلیسی ام تعریف کرد . به من گفتند نگران نباشم , می توانستم آنجا بنشینم و کتاب نقاشی رنگ کنم تا پدر و مادرم بیایند و مرا ببرند . به گریه ادامه دادم. سه زن سعی کردند مرا دلداری بدهند , اما تصمیم گرفته بودم تمام مدت گریه کنم .
چند دقیقه ی بعد در باز شد و یک پسر بچه ی جیغ جیغو آمد تو که چند سال کوچکتر از من بود . گروه دلداری دویدند طرف او , ولی معلوم شد پسرک یک کلمه انگلیسی بلد نیست . هر چه زن ها می پرسیدند , در جواب فقط جیغ می زد . اسمش را که پرسیدند , سرش را تکان داد و بلند تر گریه کرد . در میان استیصال , ناگهان یکی از زن ها برگشت و با یک لبخند _ من یک ایده ی عالی دارم _ روی صورتش , آمد طرف من . فهمیدم چی در انتظارم است . پرسید : (( این پسر مال کشور شماست ؟ )) دوست داشتم بگویم آه بله , می دانید , امروز در کشور ما روز ملی گم کردن بچه ها در دیزنی لند است .
گفتم : (( نه مال کشور من نیست . )) نمی دانستم جیغ جیغو مال کجاست , اما می دانستم ایرانی نیست . یک سنجاب هیچ وقت یک راسو را با یک سنجاب اشتباه نمی گیرد , و من هیچ وقت یک غیر ایرانی را با یک ایرانی اشتباه نمی گیرم . بر خلاف عقیده ی اکثر غربی ها که تمام خاورمیانه ای ها شبیه هم هستند , ما می توانیم یکدیگر را وسط جمعیت به همان آسانی پیدا کنیم که دوستان ژاپنی من هم ولایتی هایشان را میان جمعیتی از آسیای شرقی ها . انگار یک فرکانس رادیویی خاص داریم که فقط رادار ایرانی ها آن را می گیرد .
یکی دیگر از زن ها آمد طرف من و خواهش کرد به زبان خودم نام پسر را ازش بپرسم . به او گفتم که من فارسی حرف می زنم و مطمئنم که پسره آن را بلد نیست . زن خم شد و صورتش را آورد نزدیک من , انگار بخواهد آموخته هایش از (( راهنمای مقدماتی اعمال زور )) را به کار بگیرد . در حالی که خیلی شمرده صحبت می کرد , گفت دوست دارد لطفی به او بکنم . مشخص بود که دارد سعی می کند اسمم را به یاد بیاورد . داشت به سختی فکر می کرد . آخر با صرف نظر کردن از اسم , مثل سربازی که میدان مین را دور بزند , گفت : (( عزیزم )) و ادامه داد : (( ممکن است یک بار سعی کنی با او صحبت کنی ؟ این کار را به خاطر میکی انجام می دهی ؟ ))
 
شنبه 2 شهريور 1392برچسب:, :: 23:52 :: نويسنده : ℕazanin
می خواستم بگویم که از قضا دلیل اصلی گم شدنم همین میکی بود . اگر سعی نکرده بودم با آن تلفن های قلابی با او صحبت کنم الان اینجا نبودم . من چیزی به آن جونده بدهکار نبودم .
دوباره بهش گفتم من فارسی حرف می زنم که می دانم آن پسر نمی فهمد . او خواهش کرد : (( حالا می شود یک بار امتحان کنی ؟ ))

فقط برای اینکه از دستش خلاص شوم , رفتم طرف پسرک , و از او که بی مهابا گریه می کرد به فارسی پرسیدم : (( تو ایرانی هستی ؟ )) پسر یک لحظه گریه اش بند آمد , و بعد بلند ترین جیغی که از عهد تورات شنیده شده بود از حنجره اش خارج شد . نه تنها از عزیزانش جدا شده بود , بلکه توی یک برج بابل گیر افتاده بود .
برای پسرک دلم می سوخت , ولی خوشحال بودم که حرفم ثابت شده . برگشتم طرف کتاب نقاشی , و دیگر اشتیاقی برای گریه نداشتم . چند صفحه رنگ کردم , بعد , ببین کی اومده , پدر هراسان و از نفس افتاده وارد شد . دوید و مرا بغل کرد و پرسید ایا گریه کرده ام ؟ جواب دادم : (( معلومه که نه )) گفت من درست وقتی گم شده بودم که گروه دو قسمت شده بود , بنابراین یک ساعتی گذشته بود تا متوجه غیبت من بشوند . او , همچنان نفس بریده , گفت فکر کرده من را دزدیده اند . رمز موفقیت در استفاده از فرصت ها است , و فهمیدم که الان وقتش است . پرسیدم : (( می شود برویم اسباب بازی فروشی ؟ )) جواب داد : (( تو جون بخواه ))
آن روز دیزنی لند را زودتر ترک کردیم چون پدر زانوهایش لرزان تر از آن شده بود که بتواند ادامه دهد . حتی فکر کردن به دزدان دریای کارائیب هم حالش را بهتر نمی کرد .
طبق معمول نیم ساعت توی پارکینگ دنبال ماشین مان گشتیم . خرید های عمده ام را محکم در آغوش گرفته بودم : دوتا بادکنک هلیومی _ چیزی که پدر همیشه هدر دادن پول می دانست و هیچ وقت برایم نخریده بود _ یک مداد نیم متری با تصاویری از دیزنی لند , مجموعه ی هفت کوتوله ی پلاستیکی کوچک با کیف مخصوص , و یک جامدادی وینی خرسه . به علاوه ازش خواسته بودم هفته ی بعد مرا به موزه ی مجسمه های مومی مووی لند ببرد . گفته بود : (( حتما . هر چی دخترم بخواهد )) .
پدر در راه برگشت به خانه صحنه ی گم شدن را بازسازی کرد .
پرسید : (( خب چطور شد که فهمیدی گم شدی ؟ ))
جواب دادم : (( چون شماها را نمی دیدم ))
ادامه داد : (( از کجا فهمیدی باید پیش کی بری ؟ ))
(( دنبال کسی گشتم که کارمند آنجا باشد . ))
(( خب از کجا فهمیدی که کارمند آنجا است و دزد بچه های گم شده نیست ؟ ))
(( لباسش مثل شش نفر دیگر دور و برش بود و اسمش هم روی کارت سینه اش نوشته بود . ))
(( هوم , کارت سینه , عجب بچه ی باهوشی ))
می دانستم دارد به چه فکر می کند . به لطف میکی , من از بچه ای که نمی تواند شنا یاد بگیرد به یک بچه ی نابغه ارتقا یافته بودم .
تعطیلات آخر هفته ی بعد , توی اسباب بازی فروشی موزه ی مووی لند بودم , و تصمیم سختی داشتم بین نقاب آفتابگیر , استخر بادی کوچک با علامت موزه , و کارت های بازی با عکس ستاره های سینما . بعد جمله ای جادویی از پدر شنیدم : (( چرا همه شان را نگیریم ؟ )) گفتم : (( این هم فکر بدی نیست )) و توی دل آرزو کردم سخاوتش در خرید چیزهای بی فایده , زودگذر نباشد .
از اسباب بازی فروشی که بیرون می آمدیم پدر دستم را محکم گرفته بود , مثل آن روز من که خریدهایم را با دست دیگرم بغل کرده بودم , از نقش جدیدم به عنوان بچه ی عزیز دردانه کیف می کردم . شاید واقعا چیزی به آن جونده بدهکار بودم.
 

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد