|
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:54 :: نويسنده : iranroman
مکزیکی
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:54 :: نويسنده : iranroman
به کمک دوستانم
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:53 :: نويسنده : iranroman
بعد از هفته ها بررسی به این جمع بندی رسیدیم که مرغ کنتاکی بهترین چیزی ست که در آمریکا خورده ایم . مقام دوم رسید به بستنی های بسکین رابینز . کسی که بیش از همه از هجوم ما به غذاهای فوری خوشحال شد مادر بود , که دور از مواد اولیه ی ایرانی و زهرا , علاقه ای به آشپزی در آمریکا نداشت . مرغ کنتاکی منجی مادر شد .
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:53 :: نويسنده : iranroman
قیژ قیژ
در هر خانواده ای یک آدم ماجراجو پیدا می شود . در خانواده ی پدر این افتخار به عمو نعمت الله می رسد . شاهکارش هم این است که همسرش را خودش انتخاب کرده , آن هم سه بار . ازدواج در فرهنگ ما کاری به عشق و عاشقی ندارد . بیشتر انتخابی مصلحتی ست . اگر آقا و خانم احمدی از آقا و خانم نجاتی خوش شان بیاید , فرزندانشان با هم ازدواج می کنند . از طرف دیگر اگر پدر مادرها از هم خوش شان نیاید ولی بچه هاشان همدیگر را دوست داشته باشند , خب , همین وقت ها است که اشعار غمگین عاشقانه سروده می شود . اگر چه این پیوند های مصلحتی از دید دنیای غرب عجیب به نظر می رسد , موفقیت آنها شاید کم تر از ازدواج هایی نباشد که با برخورد دو نگاه توی کلاپ برنامه ریزی می شود . بعد از دومین طلاق عمویم , او تصمیم گرفت مدتی مطبش را در اهواز تعطیل کند و برای دیدن ما به ویتی یر بیاید . برای دوستان آمریکایی من , " ملاقات فامیلی " یعنی سه شب اقامت . توی فامیل ما مدت اقامت با واحد فصل شمرده می شد . کسی به خودش زحمت نمی داد نصف کره ی زمین را طی کند تا فقط ماه دسامبر را بماند . پیش ما می ماند و بهار کالیفرنیا , مراسم فارغ التحصیلی بچه ها در تابستان , و جشن هالووین را می دید . مهم نبود که خانه ی ما برای خودمان هم به زحمت جا داشت . شعار پدر همیشه این بود : (( جا به دله )) . شعار دل پذیری به نظر می رسید , ولی ترجمه می شد به صف طولانی جلوی دستشویی و لباس های شستنی بیشتر برای مادر . پدر و برادر کوچک ترش , نعمت الله , علایق مشترک زیادی داشتند که هیچ کدام قوی تر از عشق به غذا های جدید نبود . بعضی ها سرزمین بیگانه را از طریق موزه ها و مناظر تاریخی می شناسند , اما برای فامیل من آمریکا باید با پرزهای زبان امتحان می شد . هر روز کاظم و نعمت الله , مثل مردان غار نشینی که به شکار بروند , عازم سوپر مارکت محل می شدند و با قوطی ها و بسته بندی هایی از محصولات آمریکایی عجیب بر می گشتند . غذاها را از روی عکس قوطی یا شکل جعبه انتخاب می کردند , و معمولا ثابت می شد بسته بندی آمریکایی ها از آشپزی شان بهتر است . طعم غذاهای ایرانی کاملا متفاوت با غذاهای آماده ی آمریکایی است , و بیشتر خریدها سر از سطل زباله در می آورد . در ایران تهیه ی غذا نیمی از روز طول می کشید . صبح زود مادر به خدمتکارمان , زهرا , می گفت چه سبزی هایی را پاک کند . سبزی ها یا در باغچه ی خودمان کاشته می شد و یا روز قبل خریده شده بود . غذای ما بستگی داشت به محصولات فصل . تابستان به معنای خورش بادمجان و بامیه , گوجه ی تازه , و خیار قلمی بود . زمستان معادل خورش کرفس یا ریواس , گشنیز , جعفری , شنبلیله , و میوه ی محبوب من لیمو شیرین بود , میوه ای معطر و پوست نازک که در آمریکا یافت نمی شود . چیزی به عنوان غذای آماده , منجمد , یا کنسرو شده وجود نداشت . به جز نان که روزانه می خریدیم , همه چیز از صفر درست می شد . غذا خوردن به معنای چند ساعت انتظار بود تا همه چیز خوب پخته شود . وقتی آماده می شد همه ی خانواده می نشستیم کنار هم و از تجربه ی هوس انگیز یک غذای خوشمزه ی ایرانی لذت می بردیم . رستوران های سطح بالا در آمریکا که خودشان را " درجه یک با غذاهای فوق العاده " می نامند , غذا را به همان شیوه ای طبخ می کنند که ما سابقا انجام می دادیم . در ایران تمام خانواده ها چنین غذایی می خورند . هر صبح وقتی زهرا پیاز و سبزی سرخ می کرد , رایحه ی مطبوعی توی خانه به مشام می رسید . او و شوهرش علی که باغبان ما بود , توی اتاق مستقلی در خانه ی ما زندگی می کردند . برخلاف آمریکا که فقط افراد خیلی پولدار می توانند خدمتکار دائمی داشته باشند , در ایران هر خانواده ی متوسطی می توانست از کارگر تمام وقت بهره مند شود . علی و زهرا اهل ده کوچکی در شمال ایران بودند و پیش ما بیشتر پول در می آوردند , تا توی ده خودشان . با اینکه مادر برایشان جای دیگری برای کار پیدا کرده بود , وقتی به آمریکا می آمدیم هیچ کس بیش از آنها گریه نمی کرد . بعد از هفته ها امتحان انواع غذاهای حاضری , کنسرو شده , و کورن فلکس ها , پدر و عمو به این نتیجه رسیدند که تنها غذاهای آماده ی آمریکایی که ارزش خریدن داشتند بستنی , کنسرو لوبیا , و کلوچه ای به نام " چیپس آهوی " بود . بقیه یا زیادی شور بودند , یا زیادی شیرین , و یا صرفا بد . بعد از این تجربه ی ناموفق , رهسپار کشف سرزمین های ناشناخته ی غذاهای فوری آمریکایی شدند . حوالی خانه مان یک بازار محلی بود پر از اغذیه فروشی هایی که سر مصرف روغن با هم رقابت داشتند . از یک طرف بازار شروع می کردیم و هرچه سر راه بود می چشیدیم . تنها جایی که چشم پوشی می کردیم هات داگ فروشی Der Wienerschnitzel بود , نه اسم قابل تلفظی داشت و نه از سگ خوشمان می آمد , داغ یا غیر داغ .
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:52 :: نويسنده : iranroman
می خواستم بگویم که از قضا دلیل اصلی گم شدنم همین میکی بود . اگر سعی نکرده بودم با آن تلفن های قلابی با او صحبت کنم الان اینجا نبودم . من چیزی به آن جونده بدهکار نبودم .
دوباره بهش گفتم من فارسی حرف می زنم که می دانم آن پسر نمی فهمد . او خواهش کرد : (( حالا می شود یک بار امتحان کنی ؟ )) فقط برای اینکه از دستش خلاص شوم , رفتم طرف پسرک , و از او که بی مهابا گریه می کرد به فارسی پرسیدم : (( تو ایرانی هستی ؟ )) پسر یک لحظه گریه اش بند آمد , و بعد بلند ترین جیغی که از عهد تورات شنیده شده بود از حنجره اش خارج شد . نه تنها از عزیزانش جدا شده بود , بلکه توی یک برج بابل گیر افتاده بود . برای پسرک دلم می سوخت , ولی خوشحال بودم که حرفم ثابت شده . برگشتم طرف کتاب نقاشی , و دیگر اشتیاقی برای گریه نداشتم . چند صفحه رنگ کردم , بعد , ببین کی اومده , پدر هراسان و از نفس افتاده وارد شد . دوید و مرا بغل کرد و پرسید ایا گریه کرده ام ؟ جواب دادم : (( معلومه که نه )) گفت من درست وقتی گم شده بودم که گروه دو قسمت شده بود , بنابراین یک ساعتی گذشته بود تا متوجه غیبت من بشوند . او , همچنان نفس بریده , گفت فکر کرده من را دزدیده اند . رمز موفقیت در استفاده از فرصت ها است , و فهمیدم که الان وقتش است . پرسیدم : (( می شود برویم اسباب بازی فروشی ؟ )) جواب داد : (( تو جون بخواه )) آن روز دیزنی لند را زودتر ترک کردیم چون پدر زانوهایش لرزان تر از آن شده بود که بتواند ادامه دهد . حتی فکر کردن به دزدان دریای کارائیب هم حالش را بهتر نمی کرد . طبق معمول نیم ساعت توی پارکینگ دنبال ماشین مان گشتیم . خرید های عمده ام را محکم در آغوش گرفته بودم : دوتا بادکنک هلیومی _ چیزی که پدر همیشه هدر دادن پول می دانست و هیچ وقت برایم نخریده بود _ یک مداد نیم متری با تصاویری از دیزنی لند , مجموعه ی هفت کوتوله ی پلاستیکی کوچک با کیف مخصوص , و یک جامدادی وینی خرسه . به علاوه ازش خواسته بودم هفته ی بعد مرا به موزه ی مجسمه های مومی مووی لند ببرد . گفته بود : (( حتما . هر چی دخترم بخواهد )) . پدر در راه برگشت به خانه صحنه ی گم شدن را بازسازی کرد . پرسید : (( خب چطور شد که فهمیدی گم شدی ؟ )) جواب دادم : (( چون شماها را نمی دیدم )) ادامه داد : (( از کجا فهمیدی باید پیش کی بری ؟ )) (( دنبال کسی گشتم که کارمند آنجا باشد . )) (( خب از کجا فهمیدی که کارمند آنجا است و دزد بچه های گم شده نیست ؟ )) (( لباسش مثل شش نفر دیگر دور و برش بود و اسمش هم روی کارت سینه اش نوشته بود . )) (( هوم , کارت سینه , عجب بچه ی باهوشی )) می دانستم دارد به چه فکر می کند . به لطف میکی , من از بچه ای که نمی تواند شنا یاد بگیرد به یک بچه ی نابغه ارتقا یافته بودم . تعطیلات آخر هفته ی بعد , توی اسباب بازی فروشی موزه ی مووی لند بودم , و تصمیم سختی داشتم بین نقاب آفتابگیر , استخر بادی کوچک با علامت موزه , و کارت های بازی با عکس ستاره های سینما . بعد جمله ای جادویی از پدر شنیدم : (( چرا همه شان را نگیریم ؟ )) گفتم : (( این هم فکر بدی نیست )) و توی دل آرزو کردم سخاوتش در خرید چیزهای بی فایده , زودگذر نباشد . از اسباب بازی فروشی که بیرون می آمدیم پدر دستم را محکم گرفته بود , مثل آن روز من که خریدهایم را با دست دیگرم بغل کرده بودم , از نقش جدیدم به عنوان بچه ی عزیز دردانه کیف می کردم . شاید واقعا چیزی به آن جونده بدهکار بودم.
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:52 :: نويسنده : iranroman
میکی , نجاتم بده
سال 1972 که برای اولین بار به آمریکا آمده بودیم , می دانستیم فقط دو سال آنجا هستیم . یعنی تقریبا 104 تعطیل آخر هفته برای دیدن تمام چیزهای دیدنی کالیفرنیا وقت داشتیم . از ناتز بری فارم تا مارین ورلد , از جشنواره ی خرما تا جشنواره ی سیر , همه را سیاحت کردیم . در طول مسیر بستنی سیر , کیک خرما , دسر گیلاس و خوراکی های دیگر را می چشیدیم که اسمشان را به یاد نداریم , گرچه دل درد بعدش را هنوز فراموش نکرده ایم . برای ما تازه واردها نه فقط جاذبه های مهم بلکه چیزهای جزئی هم دیدنی بود _ فروشندگان خوش برخورد , توالت های تمیز , و علائم راهنمایی واضح . وقتی از تماشای جاکلیدی های توی فروشگاه هدایا لذت می بردیم , معلوم بود از هر چیز دیگری هم خوشمان می آمد . در این میان , یکی از جاذبه ها فراتر از بقیه بود , یکی که تی شرت هایش را با افتخار می پوشیدیم , یکی که در ما حس عمیقی از ستایش ایجاد می کرد : دیزنی لند . پدر عقیده داشت والت دیزنی یک نابغه ی بزرگ بود , مردی که وسعت دید او به همه امکان می داد تا در هر سنی حس شگفت دوران کودکی را تجربه کنند . اگر از پدر بپرسید بزرگترین اختراع انسان در قرن بیستم چیست , نمی گوید کامپیوتر , هواپیمای کنکورد , یا جراحی مفصل زانو . به نظر او , ((دزدان دریای کارائیب )) نقطه ی اوج خلاقیت بشر است . برای او فرقی نمی کند چند بار به آنجا رفته باشد , همیشه به اندازه ی کسی که اولین دیدار از دیزنی لند را تجربه می کند تحت تاثیر قرار می گیرد : (( اون پای دزد دریایی را که بالای پل آویزان بود دیدین ؟ باورتون می شه واقعی نیست ؟ نبرد کشتی ها را بگو , وای , شما هم مثل من می خواستین جا خالی بدین و قایم بشین ؟ واقعا کی می تونه همچین چیزی درست کنه ؟ بی شک این ها کار یک نابغه است )) تردید دارم که حتی مادر والت دیزنی هم به اندازه ی پدر من به پسرش افتخار می کرد . از دید پدر , لذت هر تفریحی با همراهی دیگران چند برابر می شد . یک شام شلوغ توی منزل خواهرش که نصف مهمان ها بدون صندلی مانده باشند , به شام چهار نفره با جای کافی ترجیح داشت . طبع قبیله ای او لابد نتیجه ی بزرگ شدن با هشت خواهر و برادر بود . ریشه اش هر چه بود , پدر باور داشت وقتی دیزنی لند برای ما لذت بخش است , فکرش را بکن با بیست نفر همراه چقدر بیشتر خوش می گذرد . به این ترتیب یکی از تعطیلات آخر هفته , خود را دم در ورودی اصلی دیزنی لند دیدیم , همراه با شش همکار ایرانی پدر و خانواده هاشان . من تا آن موقع پانزده بار رفته بودم دیزنی لند و کم کم داشت حالم از آنجا به هم می خورد . تمام سوراخ سنبه ها و صف همه ی نمایش هایش را می شناختم . با این حال , در آن صبح شنبه , با گروه بزرگی از همراهان ایستاده بودم جلوی بازی (( سواری وحشی آقای تد )) و پدر , سفیر خود انتصابی امپراتوری عجایب , نکته های دست اول و شگفت انگیزش را خاطر نشان می کرد : (( می بینید مردم چطور توی این صف های طولانی آرام منتظر می شوند ؟ اگر هر کشور دیگری بود حتما دعوا می شد .اما اینجا نه , اینجا آمریکاست . )) در دیزنی لند مثل یک گله ی بوفالو این ور و آن ور می رفتیم و تنها جلوی بازی هایی توقف می کردیم که پدر قابل اعتنا می دانست . یک جا رسیدیم جلوی تلفن هایی که با آنها می شد با میکی ماوس صحبت کرد . در حالی که یکی از جک و جانور های دیزنی لند توسط پدر به همراهان معرفی می شد تصمیم گرفتم این تلفن ها را آزمایش کنم , چون قبلا امتحان شان نکرده بودم . گوشی را برداشتم و فهمیدم صحبتی با میکی ماوس در کار نیست , فقط یک صدای ضبط شده است . با دلخوری گوشی را گذاشتم و به اطراف نگاه کردم تا باقی گله را پیدا کنم . رفته بودند . یکی از بزرگترین نگرانی های پدر در آمریکا بچه دزدی بود . شهر محل اقامت ما , آبادان جای امنی بود . تمام همسایه ها را می شناختیم , هر کس مراقب بچه های دیگران هم بود و هیچ جنایتی به جز دله دزدی اتفاق نمی افتاد . هر وقت اقوام برای دیدن ما به آمریکا می آمودند , چند بار که اخبار عصر را می دیدند دیگر از خانه تکان نمی خوردند . می گفتند : (( اینجا خیلی خطرناک است , چرا این قدر تیر اندازی می شود ؟ )) در ایران مردم اسلحه ندارند , و از این نوع جنایاتی که در آمریکا منجر به قتل می شود رخ نمی دهد . پدر همیشه درباره ی خطر غریبه ها و اینکه چطور موقع خطر نزد پلیس بروم برایم سخنرانی می کرد . توی دیزنی لند پلیس نبود . شبیه ترین کسی که پیدا کردم مرد جوانی بود که لباس سر هم آبی روشن پوشیده و کلاهی شبیه یک قایق کاغذی بر عکس روی سرش بود . به او گفتم : (( من گم شده ام )) با صدایی مهربان گفت : (( بسیار خوب , می توانی به من بگویی پدر و مادرت چه شکلی هستند ؟ )) به او گفتم . بعد پرسید : (( حالا می توانی به من بگویی آنها چه لباسی پوشیده اند ؟ )) هیچ آدم هفت ساله ای , شاید به استثنای یک جورجیو ارمنی کوچک , نمی تواند بگوید که پدر و مادرش در یک روز خاص چه لباسی پوشیده اند . بعد از عدم موفقیت در تشریح لباس , کارمند جوان مرا تا ساختمان کوچکی نزدیک ورودی اصلی همراهی کرد . آنجا محل گم شده ها بود و تعجبی نداشت که دفعات قبل متوجه آن نشده بودم . به محض ورود به آنجا زدم زیر گریه . چند زن دورم را گرفتند و اسمم را پرسیدند , و در بین هق هق مجبور شدم چند بار آن را تکرار کنم , یکی از آنها پرسید : (( این دیگر چه اسمی است ؟ )) و من محکوم بودم برای باقی عمرم , بارها و بارها به این پرسش جواب بدهم . فین فین کنان گفتم : (( من ایرانی هستم )) او گفت : (( چه خوب )) از قیافه اش پیدا بود که هیچ تصوری ندارد که ایران کجاست . یکی دیگر از زبان انگلیسی ام تعریف کرد . به من گفتند نگران نباشم , می توانستم آنجا بنشینم و کتاب نقاشی رنگ کنم تا پدر و مادرم بیایند و مرا ببرند . به گریه ادامه دادم. سه زن سعی کردند مرا دلداری بدهند , اما تصمیم گرفته بودم تمام مدت گریه کنم . چند دقیقه ی بعد در باز شد و یک پسر بچه ی جیغ جیغو آمد تو که چند سال کوچکتر از من بود . گروه دلداری دویدند طرف او , ولی معلوم شد پسرک یک کلمه انگلیسی بلد نیست . هر چه زن ها می پرسیدند , در جواب فقط جیغ می زد . اسمش را که پرسیدند , سرش را تکان داد و بلند تر گریه کرد . در میان استیصال , ناگهان یکی از زن ها برگشت و با یک لبخند _ من یک ایده ی عالی دارم _ روی صورتش , آمد طرف من . فهمیدم چی در انتظارم است . پرسید : (( این پسر مال کشور شماست ؟ )) دوست داشتم بگویم آه بله , می دانید , امروز در کشور ما روز ملی گم کردن بچه ها در دیزنی لند است . گفتم : (( نه مال کشور من نیست . )) نمی دانستم جیغ جیغو مال کجاست , اما می دانستم ایرانی نیست . یک سنجاب هیچ وقت یک راسو را با یک سنجاب اشتباه نمی گیرد , و من هیچ وقت یک غیر ایرانی را با یک ایرانی اشتباه نمی گیرم . بر خلاف عقیده ی اکثر غربی ها که تمام خاورمیانه ای ها شبیه هم هستند , ما می توانیم یکدیگر را وسط جمعیت به همان آسانی پیدا کنیم که دوستان ژاپنی من هم ولایتی هایشان را میان جمعیتی از آسیای شرقی ها . انگار یک فرکانس رادیویی خاص داریم که فقط رادار ایرانی ها آن را می گیرد . یکی دیگر از زن ها آمد طرف من و خواهش کرد به زبان خودم نام پسر را ازش بپرسم . به او گفتم که من فارسی حرف می زنم و مطمئنم که پسره آن را بلد نیست . زن خم شد و صورتش را آورد نزدیک من , انگار بخواهد آموخته هایش از (( راهنمای مقدماتی اعمال زور )) را به کار بگیرد . در حالی که خیلی شمرده صحبت می کرد , گفت دوست دارد لطفی به او بکنم . مشخص بود که دارد سعی می کند اسمم را به یاد بیاورد . داشت به سختی فکر می کرد . آخر با صرف نظر کردن از اسم , مثل سربازی که میدان مین را دور بزند , گفت : (( عزیزم )) و ادامه داد : (( ممکن است یک بار سعی کنی با او صحبت کنی ؟ این کار را به خاطر میکی انجام می دهی ؟ ))
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:52 :: نويسنده : iranroman
بولینگ
پدر در اهواز و با تنگ دستی بزرگ شده بود . در بچگی پدر و مادرش را به خاطر بیماری هایی که امروز به سادگی معالجه می شوند از دست داده بود . او و خواهران و برادرانش با سخت کوشی زندگی را گذرانده بودند , و حالا که با داشتن تعداد زیادی فرزند و نوه در دهه ی هفتاد سالگی هستند , هنوز نقش مهمی در زندگی همدیگر دارند . آنها در غم و شادی با هم شریکند . اگر کسی از پدر درباره ی لحظه ی غرور آفرین زندگی اش بپرسد , او احتمالا از روزی نام می برد که خواهرزاده اش محمد توانست در آمریکا خانه بخرد , و یا روزی که نوه ی خواهرش ماهان از دانشکده ی حقوق فارغ التحصیل شد . برای پدر شنیدن اینکه خواهر بزرگتر عزیزش , صدیقه , از دستش ناراحت است به همان اندازه سخت است که به مرد بزرگی بگویند سر کلاس لنگه پا بایستد . ارتباط ناگسستنی میان پدر با خواهر ها و برادر هایش گواهی ست بر اینکه پدر و مادر آنها گرچه زندگی کوتاهی داشتند , اما در تربیت بچه هایشان موفق بودند. زندگی پر دغدغه ی پدر همچنین در او ولع شدیدی برای پولدار شدن ایجاد کرده بود . تاریخ پر از مردانی است که بر تنگدستی خود چیره شدند و ثروت انبوهی در صنعت فولاد یا مزارع پرورش دام گرد آوردند . بسیاری دیگر از راه تحصیل به موقعیت بالایی می رسند و پزشک یا وکیل موفقی می شوند . پدر مرد تحصیل کرده ای بود , اما می دانست به عنوان یک مهندس حقوق بگیر , شانسی برای ثروتمند شدن ندارد . او که نمی خواست از آرزوهای شامپاین و خاویارش دست بکشد , برای پولدار شدن در آرزوی راهی بود که نه به کار زیاد احتیاج داشت و نه به تحصیلات بیشتر . آرزویش این بود که روزی زنگ در به صدا در بیاید و او در را باز کند . مردی با کت و شلوار رسمی سرمه ای رنگ پشت در باشد و بپرسد : (( کاظم شما هستید؟ )) پدر جواب بدهد : (( بله )) و بعد آن مرد به پدر اطلاع دهد که از طریق برخی حوادث استثنایی , او صاحب انبوهی از پول شده . با چنین ذهنیتی بود که پدر تصمیم گرفت در مسابقه ی (( بولینگ برای دلار )) شرکت کند . قبلا در تلاش برای آموختن فرهنگ آمریکایی , پدر توی یک باشگاه محلی بولینگ عضو شده بود . عصر های چهارشنبه به باشگاه می رفت , و با داستان های مسحور کننده ای درباره ی بازی برمی گشت . در این میان کم کم باورش شد که بولینگ باز چیره دستی است . بعید نمی دانم این مساله مربوط باشد به عادت آمریکایی ها به تشویق آدم های تازه کار . یک وقتی , کسی باید داد زده باشد : (( عالی بود , کاظ ! )) که معنایش از نظر پدر این بود : (( تو باید بروی تلویزیون و پول زیادی برنده شوی . )) بولینگ برای دلار مسابقه ای تلویزیونی بود که دنیای جذاب بولینگ را با هیجان لاس و گاس همراه می کرد . شرکت کننده برای گرفتن جایزه باید دو ضربه ی پشت سر هم را می برد . هر بار شرکت کننده ای نمی برد , به مبلغ جایزه افزوده می شد , و هیجان یک درجه بالاتر می رفت . ما همیشه این برنامه را می دیدیم , همراه تفسیر های پدر که شباهتی به عبارات سایر گویندگان ورزشی نداشت . تفسیر های پدر از (( این که کاری نداشت ! )) تا (( اگر من جای او بودم مثل آب خوردن می بردم ! )) متنوع بود . از روی کاناپه ما بولینگ آسان به نظر می آمد . نمی فهمیدیم چرا این همه شرکت کننده هیچ کدام جایزه ی اصلی را نمی برند . در پایان هر برنامه از بینندگان دعوت می شد با استدیو تماس بگیرند و توی مسابقه شرکت کنند . پدر تمام جسارتش را جمع کرد و تماس گرفت , و برای یک دوره آزمایشی دعوت شد . مثل عروسی که برای مراسم عقد آماده می شود , پدر لباس هایش را به دقت انتخاب کرد , موهایش را اصلاح کرد , و رو به روی آینه ی دستشویی جمله ی (( سلام , من کاظم هستم )) را بارها تمرین کرد . مادر , که حالا یک پا کارشناس بولینگ شده بود , توصیه های لازم را گوشزد کرد : (( کاری کن که برنده بشی . )) پدر مسافت یک ساعت و نیمه ی رفت و برگشت تا استودیو را برای اولین دور آزمایشی طی کرد و با احساسی پیروزمندانه برگشت . هیچ ضربه ای را درست نزده بود , اما به او گفته بودند یک نوبت آزمایشی دیگر هم شرکت کند . اگر بار دوم خوب پیش می رفت او توی تلویزیون ظاهر می شد . یک سفر یک ساعت و نیمه ی دیگر برای آزمایش دوم , و او برای شرکت توی یک برنامه انتخاب شد . پدر امیدوار بود شرکت کنندگان قبل از او نبرند تا جایزه پر پر و پیمان باشد . دلش را صابون زده بود برای یک پول کلان . بلاخره روز موعود فرا رسید و پدر , آماده ی پولدار شدن , شورلت ایمپالا را پر بنزین کرد و برای آخرین بار به استدیو رفت . ما با دلهره توی خانه منتظر ماندیم . آن شب پدر غمگین تر از هر زمان دیگر به خانه برگشت . در دو نوبت بازی اش در مجموع هفت دلار برده بود . هیچ وقت تا آن موقع این قدر بد بازی نکرده بود . بازی ضعیفش را به گردن همه چیز انداخت , از نورپردازی استودیو گرفته تا رانندگی طولانی . برای ما اهمیتی نداشت که او نبرده ; فقط به یاد نداشتیم هیچ کس آنقدر کم توی بولینگ برای دلار برده باشد . پدر چندین برابر این , پول بنزین برای رفت و برگشت به استودیو داده بود . چند هفته ی بعد برنامه پخش شد و ما در سکوت تماشا کردیم . پدر توی تلویزیون خیلی مضطرب به نظر می رسید , به خصوص بعد از زدن نخستین توپ . بعد از توپ دوم پاک دست و پایش را گم کرده بود . بعد از این جهش نا موفق به سوی ثروت , دیگر بولینگ برای دلار نگاه نکردیم . دیگر از آن خوش مان نمی آمد . ما کی بودیم که بخواهیم از آن ها ایراد بگیریم , وقتی همه شان بیش از هفت دلار می بردند ؟ کمی بعد پدر به کلی از بولینگ دست کشید و معتقد شد ورزش احمقانه ای است , اگر اصلا بشود اسمش را ورزش گذاشت . مهم تر از آن , برنامه ی بولینگ چهارشنبه عصرها باعث شده بود از سریال کمدی سانی و شر عقب بماند . حالا می توانست کنار ما روی کاناپه لم بدهد و جبران کند .
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:52 :: نويسنده : iranroman
سگ های داغ
رفتن به آمریکا هم هیجان انگیز بود و هم دلهره آور , اما دست کم خیال مان راحت بود که پدر به زبان انگلیسی مسلط است.او سال ها با تعریف خاطرات دوران تحصیلش در آمریکا ما را سرگرم کرده بود و خیال می کردیم آمریکا خانه ی دوم اوست.من و مادر تصمیم داشتیم از کنار او جم نخوریم تا آمریکای شگفت انگیز را _ که مثل کف دست می شناخت _ نشان مان بدهد.منتظر بودیم نه تنها زبان , بلکه فرهنگ آمریکا را برای ما ترجمه کند و رابطی باشد میان ما و آن سرزمین بیگانه. به آمریکا که رسیدیم , احتمال دادیم پدر زندگی خودش در آمریکا را با زندگی یک نفر دیگر اشتباه گرفته بود . از نگاه متعجب صندوقداران مغازه ها , کارکنان پمپ بنزین و گارسون ها می شد حدس زد که پدر به روایت خاصی از زبان انگلیسی صحبت می کرد که هنوز میان باقی آمریکایی ها رایج نشده . در جستجوی water closet (اصطلاهی قدیمی برای توالت ) توی یک فروشگاه بزرگ معمولا به دستگاه آب سرد کن یا بخش مبلمان منزل می رسیدیم.کاری نداشت که از پدر بخواهیم معنی Tater tots یا Sloppy joe را از گارسون بپرسد , اما ترجمه ی او مشکوک به نظر می رسید. گارسون ها چند دقیقه در پاسخ به سوال پدر حرف می زدند , وحرف های شان برای ما اینطور ترجمه می شد : (( می گوید من هم نمی دانم.)) به لطف ترجمه های پدر , خودمان را از سگ داغ ( Hot Dog ) ماهی گربه ای ( Catfish ) و توله سگ ساکت ( Hush puppy ) دور نگه داشتیم , و هیچ مقداری از خاویار نمی توانست قانع مان کند که به کیک گل (Mud pie) لب بزنیم. تعجب می کردیم پدر چطور بعد از مدت ها تحصیل در آمریکا , این همه سوءتفاهم زبانی با مردم آنجا داشت. به زودی فهمیدیم که دوران دانشگاهش عمدتا توی کتاب خانه گذشته , و در آنجا از هر تماسی با آمریکایی ها به جز استادان مهندسی اش پرهیز کرده بود.تا وقتی مکالمه محدود بود به بردارها , کشش سطحی مایعات و مکانیک سیالات , او به مهارت مایکل جکسون با کلمات می رقصید. اما یک قدم دورتر از دنیای درخشان مهندسی نفت , زبانش پیچ می خورد. تنها شخص دیگری که توی دانشگاه با او ارتباط داشت هم اتاقی اش بود , یک پاکستانی که تمام روز مشغول تهیه ی خوراک کاری بود.چون هیچ کدام انگلیسی بلد نبودند و هر دو به کاری علاقه داشتند خیلی عالی با هم کنار آمده بودند.کسی که آن ها را با هم جور کرده بود لابد امیدوار بود که یا انگلیسی یاد می گیرند و یا زبان ارتباطی خاصی بین خودشان اختراع می کنند , که البته هیچ کدام اتفاق نیفتاد. ضعف پدر در مکالمه ی انگلیسی فقط با تلاشش برای انکار آن قابل قیاس بود.سعی همیشگی او برای باز کردن سر صحبت با آمرکایی ها اوایل قابل احترام و ماجراجویانه به نظر می رسید , ولی بعد عصبی کننده بود.با لهجه ی غلیظ فارسی و لغات کتاب های درسی قبل از جنگ جهانی دوم در انگلستان , او به یک زبان من درآوردی صحبت می کرد. اینکه هیچ کس حرف هایش را نمی فهمید غرورش را جریحه دار می کرد.بنابراین سعی می کرد ضعف گفتارش را با مطالعه جبران کند.او تنها کسی بود که هر ورقه ای را قبل از امضا به دقت می خواند.خرید یک ماشین لباسشویی از فروشگاه سیرز برای یک آمریکایی معمولی ممکن بود سی دقیقه طول بکشد , اما تا پدر متن ضمانت نامه , شرایط قرار داد , و اطلاعات اوراق اعتباری را بخواند , ساعت کار فروشگاه تمام شده بود و مامور نظافت از ما می خواست کنار برویم تا کف آنجا را تمیز کند. روش مادر برای یادگیری زبان انگلیسی عبارت بود از دیدن مسابقه های تبلیغاتی تلویزیون . علاقه ی او به برنامه های (( بیا معامله کنیم )) و (( قیمت مناسب )) در قابلیت تازه اش برای از بر بودن اطلاعات به دردنخور آشکار بود.بعد از چند ماه تماشای تلویزیون , می توانست به درستی بگوید یک دستگاه قهوه ساز چند می ارزد. می دانست چند بسته ماکارونی , استیک یا واکس ماشین می شود خرید بدون اینکه حتی یک پنی بیش از 20 دلار خرج شود.در حین قدم زدن در میان قفسه های فروشگاه , از دیدن شخصیت های تلویزیونی مورد علاقه اش ذوق زده می شد. (( ا , چای لیپتون !)) , ((سوپ گوجه ی کمپبل )) , (( غذاهای یخ زده ی مغذی بتی کراکر! )).هر روز , برنده ها و بازنده های (( بیا معامله کنیم )) را به ما گزارش می داد : (( مرده داشت قایق را برنده می شد , اما زنش پرده ی شماره ی دو را انتخاب کرد و یک مجسمه ی مرغ دو متری گیرشان آمد.)) جوایز بد این مسابقه بهتر از جوایز خوبش به نظر می رسید.کی یک صندلی راحتی را به یک تختخواب بزرگ ننویی بزرگسال همراه با صندلی پایه بلند ترجیح می داد ؟ مادر به زودی متوجه شد راحت ترین راه برای صحبت کردن با آمریکایی ها این است که از من به عنوان مترجم استفاده کند.برادم فرشید , برنامه اش را با فوتبال , کشتی و کاراته پر کرده بود و گرفتار تر از آن بود که این افتخار ناخوشایند نصیبش شود.در سنی که اغلب پدر و مادرها بچه را برای مستقل شدن آماده می کنند , مادر مثل جان شیرین به من چسبیده بود. باید همراهش می رفتم به بقالی , آرایشگاه , دکتر و هر جای دیگری که یک بچه تمایلی به رفتن ندارد.پاداش من تحسین هایی بود که از آمریکایی ها می شنیدم.بچه ی هفت ساله ای که انگلیسی را به فارسی و بالعکس ترجمه می کرد روی همه تاثیر خوبی می گذاشت.تعریف ها بی دریغ نثارم می شد : (( تو خیلی باهوشی , شاید هم نابغه باشی. )) در پاسخ به آنها اطمینان می دادم اگر خودشان هم به کشور دیگری مهاجرت کنند , زبان آنجا را یاد می گیرند. ( ترجیح می دادم بگویم که کاش در آن وقت به جای ترجمه ی خواص مرطوب کننده های صورت , توی خانه بودم و کارتون می دیدم.) مادر البته تفسیر خودش را از این تحسین ها داشت : (( این آمریکایی ها از همه چیز تعجب می کنند.)) همیشه مادر را تشویق می کردم که انگلیسی یاد بگیرد , اما استعدادش برای این کار تعریفی نداشت.چون هیچ وقت انگلیسی را توی مدرسه نخوانده بود , تصوری از دستور زبان آن نداشت.می توانست یک پاراگراف کامل را بدون استفاده از حتی یک فعل بگوید.تمام افراد یا اشیا را با ضمیر " it " خطاب می کرد و شنونده سردرگم می ماند که دارد درباره شوهرش صحبت می کند یا درباره میز آشپزخانه.حتی اگر جمله ای را کم و بیش درست می گفت , لهجه اش آن را غیر قابل فهم می ساخت.بیشترین مشکل را با تلفظ " W " و "th " داشت. و انگار خدا با ما شوخی زبان شناسی داشته باشد , توی شهر Whitter زندگی می کردیم , توی مرکز خرید Whitwood خرید می کردیم , من می رفتم مدرسه ی Leffingwell و همسایه مان کسی نیود جز Walter Williams . به رغم پیشرفت ناچیز مادر , دائم او را تشویق می کردم.بعد تصمیم گرفتم به جای لغت و دستور زبان , جمله های کامل را به او یاد بدهم تا حفظ کند.فکر می کردم وقتی به درست صحبت کردن عادت کند , من می توانم مثل چرخ های کمکی دوچرخه کنار گذاشته شوم , و او رکاب زدن را ادامه می دهد.اما در اشتباه بودم. یک روز مادر متوجه گشت و گذار حشره هایی توی خانه شد , از من خواست به یک موسسه ی سمپاشی تلفن کنم . شماره را پیدا کردم و به مادر گفتم خودش زنگ بزند و بگوید توی خانه مان Silverfish آمده است . مادر کمی غر زد , شماره را گرفت و گفت : (( لطفا زود آمدید.خانه پر شد از Goldfish )) سمپاش گفته بود الان قلاب ماهی گیری اش را بر می دارد و می آید. چند هفته ی بعد ماشین لباسشویی خراب شد.تعمیرکار آمد و لوله ی سوراخ را تعویض کرد.مادر پرسید لکه های سیاه باقی مانده را چطور پاک کند ؟ تعمیرکار گفت : (( باهاس یه خورده elbow grease مصرف کنین . )) از او تشکر کردم , دستمزدش را دادم و با مادر روانه ی ابزار فروشی شدیم . بعد از جستجوی بی حاصلی برای elbow grease از فروشنده کمک خواستم و توضیح دادم: (( لکه ها را پاک می کند.)) مدیر فروشگاه فراخوانده شد. مدیر بعد از اینکه خنده اش تمام شد , توضیح مایوس کننده ای داد.من و مادر دست از پا درازتر به خانه برگشتیم.پدر و مادر حالا سی سال است که در آمریکا زندگی می کنند, و انگلیسی شان تا حدی پیشرفت کرده , مامان نه آنقدر ها که می شد امیدوار بود.تمام تقصیر هم به گردن آنها نیست , واقعیت این است که زبان انگلیسی زبان گیج کننده ای است.وقتی پدر از دختر دوستش تعریف کرد و او را homely نامید , منظورش ای بود که کدبانوی خوبی می شود.وقتی از رانندگان horny گلایه می کرد , می خواست بگوید زیاد بوق می زنند. و برای پدر و مادر هنوز قابل درک نیست که چرا نوجوان ها می خواهند Cool باشند برای اینکه Hot محسوب شوند. من هم دیگر آنها را به یاد گرفتن انگلیسی تشویق نمی کنم.قطع امید کرده ام.در عوض باید از موج مهاجرتی که تلویزیون , روزنامه و فروشگاه های ایرانی را به آمریکا آورده ممنون باشم.حالا وقتی مادر می خواهد از بقال بپرسد آیا eggplant های سیاه تر و سفت تری هم آن عقب دارد , چون این هایی که بیرون گذاشته برای خورش بادمجان خوب نیست , می تواند به فارسی بپرسد.این جور وقت ها من می گویم ((الحمدلله)) عبارتی که نیاز به ترجمه ندارد. ( یک نوع غذای گوشتی : Sloppy joe ) ( نوعی غذا که با سیب زمینی تهیه می شود : Tater tots ) ( نوعی نان ذرت سرخ کرده : Hush puppy ) ( کیک بستنی : Mud pie ) ( نوعی حشره : Silverfish ) ( ماهی قرمز : Goldfish ) (عرق جبین elbow greas :) (زشت , غیر جذاب : homely ) ( حشری : horny ) ( بادمجان : eggplant )
شنبه 02 شهریور 1392 :: 23:51 :: نويسنده : iranroman
سلااااااااااااااااام من اومدم با یه رمان دیگه خارجی البته رمان چشمان وحشی هم میذارم همراه قسمت های این رمان نگران نباشید مشخصات کتاب:
نام کتاب: عطر سنبل عطر کاج نویسنده: فیروزه جزایری دوما مترجم: محمد سلیمانی نیا نشر قصه چاپ شانزدهم/تهران/بهار 88 تعداد صفحات:190 ادامه مطلب ...
شنبه 02 شهریور 1392 :: 14:58 :: نويسنده : iranroman
من ــ رامتین من حوصله ندارم بعدا بریم
|
||||